دخترکـــــِ صیّاد

خودت برای زندگی ات صید کن... نگذار سرنوشت صیاد زندگی ات شود

دخترکـــــِ صیّاد

خودت برای زندگی ات صید کن... نگذار سرنوشت صیاد زندگی ات شود

۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۴ ثبت شده است

من همگی درد شوم تا که به درمان برسم

چهارشنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۶:۳۵ ب.ظ

تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسم

نیست شوم نیست شوم تا بر جانان برسم

خوش شده‌ام خوش شده‌ام پاره آتش شده‌ام

خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم

خاک شوم خاک شوم تا ز تو سرسبز شوم

آب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم

چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم

ایمن و بی‌لرز شوم چونک به پایان برسم

چرخ بود جای شرف خاک بود جای تلف

باز رهم زین دو خطر چون بر سلطان برسم

عالم این خاک و هوا گوهر کفر است و فنا

در دل کفر آمده‌ام تا که به ایمان برسم

آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد

شد رخ من سکه زر تا که به میزان برسم

رحمت حق آب بود جز که به پستی نرود

خاکی و مرحوم شوم تا بر رحمان برسم

هیچ طبیبی ندهد بی‌مرضی حب و دوا

من همگی درد شوم تا که به درمان برسم 

-مولوی

  • حنانه رحیمی

از آلبوم Roses

دوشنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۰۹ ب.ظ

So don't let me fall, don't let me fall
Let the nighttime come this way
Don't let me fall, don't let me fall your way
And carry on
Just cross the waters I'll be okay
'Cause I've been loved, I've been loved enough today
I know your fears are hidden well beneath your wind
So don't be long, leave me here, let me belong
Let me belong...

  • حنانه رحیمی

من با این سه کلمه میتوانم زنده بمانم!

يكشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۳:۲۰ ب.ظ

اینجانب باور دارد که زندگی در این سه واژه خلاصه می شود:

ته دیگ ِ سیب زمینی ، پوشیدن ِ شلوارک ، خواندن ِ دیوان شمس

.

حالا خدا داند بعدا قراره چه کلمه هایی به این لیست اضافه بشه!

  • حنانه رحیمی

باهم بریم شفشاون

يكشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۴، ۰۲:۵۷ ب.ظ

به قول روژان : "شهری در دنیا هست به اسم ِ شفشاون یا Chefchaouen.حالا ماه عسل بروید آنتالیا و دبی."

در ویکی پدیا از شفشاون بخوانید

  • حنانه رحیمی

تفلد

سه شنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۴، ۱۰:۰۳ ق.ظ

دیروز تولدش بود.... کسی که چیزای خیلی خوب خوب رو وارده زندگیمون کرد

چیزای خوب و رنـگـیـــ رنـگـیــ


 تولدت مبارکککککــــ 3>

  • حنانه رحیمی

تنها در حد ِ بودن با تو !

سه شنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۰۱ ق.ظ
همه چیز را در حده بودن با تو دوست دارم... حتی اگر مردک ِ معتادی روزی به من سیگار تعارف کند، اگر حرفی از تو درونش باشد، بی معطلی قبول میکنم. خوابیدن را، بیدار شدن را، خوردن را؛ همه را وقتی دوست دارم که تو همراهشان باشی... مطمئنم اگر روزی زمین بخورم -با تو زمین بخورم- گرمیـ ِ  دستهایـت هستند تا سردیـ ِ دستانم را بگیرند... پس زمین خوردن را -با تو زمین خوردن را- دوست دارم حتی!.......  در کافه نشستن به شرط شریک بودن ِ میزی با تو برایم شیرین است. تلخی ِ قهوه ی فرانسوی هم در آن لحظه شیرین میزند! -دوست داشتن با تو- عجیب نیست، با شکوه است... 
اما مشکل اینجاست که در این روزگار ِ لعنت شده، هر چیز بیشتر به مذاقت خوش بیاید، دست نیافتنی تر می شود...  وگرنه درد ِ من بیــــ تو بودن نبود،... یه کم خوابی ساده و عادی بود!
  • حنانه رحیمی